|
شنبه 4 شهریور 1385

√جمعه ساعت 24/7 دقیقه بود که از خونه رفتیم بیرون .... قرارمون کنار خونه عمم بود ، چون قرار بود با دو تا از دختر عمه هام و شوهر عمم بریم بیرون . شدیم سه تا ماشین ، همراه ما ، عموم و یکی از عمه هام هم بودن ، از قبل قرار گذاشته بودیم بریم توسکا چشمه ، چون می گفتند جای خنکیه ، خلاصه حرکت کردیم ... بعد از یه خورده معطلی ، همه بازم خوشحال بودیم ... که دوباره دور هم جمع شدیم... افراد هم بین ماشینا تقسیم شدن ، توسکا چشمه یه جنگلی هست که در مسیر مازندران ، گرگان قرار داره ، وقتی که به محل ورودیش رسیدیم.. هوا خنک شده بود ، ولی وقتی رفتیم بالا تر دیگه خیلی خنک بود ، یعنی من که دیگه دستمو از ماشین گذاشته بودم بیرون ، داشتم یخ می زدم ! بعد از اینکه حدود 25 کیلومتر جنگل رو رفتیم بالا ، یه جایی رو پیدا کردیم ... که اولش جنگل بان هم داشت.. ازش پرسیدیم که توی این مسیر چشمه هست ؟ ! .. اونم گفت آره .. یه 300 ..400 متری باید برید تو. ولی خب ما اول رفتیم مکان نشستنمون رو پیدا کردیم ، منم که از همون اولش .. گلاب به روتون باید دست به آب می زدم ! سریع رفتم در طبیعت بکر خدا ، عملایت بازیافت رو انجام دادم :D دیگه بساط رو پهن کردیم ، خیلی جای باحالی بود ، هیچ کسم دورو برت نبود ، واقعا حال می داد ... سمت چپتون هم که یه حالت دره مانند داشت میرفت به سمت پایین جنگل. این جناب محمد آقا هم که منظورم همون مسافره... دیگه تنبل تشریف داشتن.. سریع رفت نشست :D اما من که دیگه طاقت نداشتم ... دیگه با پسر عمه کوچیکم .. و برادرم رفتیم چند متر دورتر بدمینتون چند دست زدیم... که البته نا گفته نماند که شونه ی بنده ، داشت از بدنم جدا میشد.. اما خب فقط به عشق طبیعت دیگه نمی تونستم بشینم.. آدم حال میاد بابا... بعدشم که دیگه سفره صبحانه پهن شد.... شوهر عمه گرامی و شوهر دختر عمه گرامی هم که بساط قلیون رو پهن کردن ! نشستم پاش.. قل..قل زدن ... خدایش فکر کنم فقط این دو تا توی این روز از جاشون بلند نشدند! اما بعد از صبحانه ، یه خورده با برو بچس رفتیم پایینتر . بالاتر گشتی زدیم ... البته مقداری هم توپ بازی کردیم ... اما به من که زیاد حال نداد .. چون دارو درخت زیاد داشت.!! اما این دختر عمه بنده که همسن همین مسافر خان هم هست ، خیلی مشکوک می زد از همون اول.. هی تنهایی پا میشد .. میرفت پایینتر.. معلوم نبود چی کار می کرد!!! چند بارم .. از جلوی چشمامون دور شد .. که داد خواهرش در اومده بود.. بعدشم که منو ، مادرم ، به همراه دو دختر عمه گرامی و عمه کوچیکه عزیز ! ، شوهر عمه گرامی و پسر عمه و دختر عمه کوچکتر راهی کشف چشمه شدیم ، هر چی به این مسافر هم گفتیم بیا تکون نمی خورد.. ای بابا !! هیچی دیگه ما که راهی شدیم... رفتیمو..رفتیم.. که رسیدیم به یه مکان باز که در یه قسمتش ، یه مکان سر پوشیده ای بود که از زیرش با لوله با فشار خیلی کم آب میومد... که البته اطراف اون هم ملت ایستاده بودنند برای گرفتن آب... وایی که چه آبی... منو پسر عمه کوچیکه " حسین " اول رفتیم . یه دستو صورتیم به آب زدیم... بعد که شوهر عمه و عمه و دختر عمه ها رفتن .. دوباره ... کل سرمون رو گذاشتیم زیرش... واییییی... آدم حال میومد .. .جاتون خالی.. یخ..یخ.. البته طوری شد که ما از بقیه موقع برگشتن عقب موندیم ، ولی خیلی حال داد. بعدم که اومدیم پزش رو به بقیه که نیومده بودند دادیم :D بعد از صرف ناهار... منو ، محمد "مسافر" دیگه پاشدیم.. رفتیم ... یه چرخی زدیم .. توی جنگل ... و از خلوت بودن اطراف استفاده کرده و در مورد مسائل آینده بحث کردیم ... که البته بنده یه سری نصیحت هایی به ایشون کردم .. که باید یادشون باشه ! "خدا بخیر کنه "  البته چند لحظه بعدش از طرف پسر عمه و برادر بنده مزاحمت هایی داشتیم.. اما خب.. یه جوراییی.. باهاشون راه اومدیم !! و متوجه چیزاهایی شدیم .. که گفتنش در اینجا باعث شرمه ! اوفف.. دم..دمهای ساعت 30/3 ..4 بود که برای خوردن عصرونه گفتیم تغییر مکان بدیم ، برای همین راهی عباس آباد بهشهر شدیم. اما اونجا خیلی شلوغ بود ، طوری که ما مسافرشون رو گم کرده بودیم... حتی سر گرفتن جا هم بین افراد گروه اختلاف ایجاد شده بود .. طوری یه زیلو یه جا پهن بود .... ویکی دیگه در مکان دیگر چند متر آن طرف تر ! اما در آخر با پیشنهاد زن عموی بنده ، یه جای بیطرف پیدا کردیم .. و در آنجا متحد شدیم !! که البته .. در اینجا با مسائلی از قبیل ناپدید شدن.. پسر عموی کوچیک بنده .. یعنی برادر مسافر ، مواجه شدیم.. که باز هم متحد بودن پسرهای فامیل دست..در دست هم داد به مهر.. و وی را پیدا کردیم ! در یه لحظه بنده با خودم خلوت کرده بودم در پشت درختی که روبه روش دره ای . عمیق بود .. اما خب با شنیدن صدا پدر بنده که گفت بیاید نمازتون رو بخونید داره قضا میشه.. هر چی داشتیم پنبه شد ! در انتها هم اسم یه قهوه خونه بود که توجه ما رو به خودش جلب کرد .. و باعث خندمون شده بود ، الان دقیقا یادم نمیاد..ولی یه چیزی تو مایه های "قهوه خانه ی علی تپه " بود !! •••••••••••••••••••••••••••••••••••••• √البته ما قبل از این هم سفری به آلاشت ، زادگاه رضا شاه داشتیم .. که شرح اونو می تونید در وبلاگ مسافر بخونید. •••••••••••••••••••••••••••••••••••••• √امروزم بابت دستم رفتم دکتر ، پیشه یه اورتوپد ، آخه دیگه خیلی طولانی شده بود.. ساعت 30/1 نوبت داشتیم .. اما 30/2 رفتیم تو .! وقتی به دکتره گفتم با دستم بدمینتون بازی کردم.. و این پام دویدم .. دکتر دیگه همینجوری خیره موند.. گفت عزیزم شما.. پاندل دستت و پات کشیده شده .. اگر همینجوری ادامه بده .. دیگه نمیتونی دست و پاتو جمع کنی !! هیچی دیگه بعد از کلی حرف ، اینکه نشون داد این کتف ما آما از چند تا پاندل تشکیل شده . گفت باید دستت رو تا دو هفته کامل ببندی .. اگر می خوای زودتر خوب بشی.. جاتون سبز ... یه آمپولم زدیم.. که البته .. من فکر کردم ... مثل دفعه قبل .. پایین رو میزنه.... خب منم رفتم تو اتاق نشستم.. تا نصف ... کشیدیم ! :d بله دیگه.. خانوم آمپول زن تشریف آوردن ، دیدم نخیر.. اونقدر ها هم پایین نزد.. یه گوشه رو انتخاب کردو زد .. دیگه ضایع شدیم رفت !! •••••••••••••••••••••••••••••••••••••• √وایی... این امتحانات میان ترم ما هم شروع شد .. هم این چهار شنبه .. و هم پنجشنبه امتحان داریم.. این استاد کارلمون هم که یه خانومه .. و خیلیم سخت گیره.. دوشنبه برامون کلاس اضافی گذاشته ، این همه حرف زدنا.. اما تا من گفتم .. استاد نمیشه .. خودمون بخونیم... اینم بگم که خودش گفت .. شما یا بیایین یا خودتون بخونید.. اما تا من اینو گفتم ..، گفت نخیر شما .. دو تا غیبت داری.. باید بیایی.. دیگه خنده این دخترا بلند شد.. اینا خدایش از ضایع کردن لذت می برنا.. موقع رفتن هم که بعد از اصرار همه .. ساعت رو به جای ساعت 30/8 گذاشت 10 .. آخه کی حال داره صبح ساعت 6 بیدار بشه ... از ساری حرکت کنیم بریم اونجا..!! اوفف.. وقتی هم که داشتم میرفتم .. بهم گفت.. اسمت چی بود ؟!!! گفتم فلانی... گفت.. غیبت نکنیا... حتما بیا.. هیچی دیگه کارمون در اومد .. !! اه خدااااااااااا....
نوشته شده توسط KId در شنبه 4 شهریور 1385 و ساعت
08:08 ق.ظ
[+]
ویرایش
شده در تاریخ - و ساعت
-
دلت اینجا چی میگه؟
()
|